تبليغاتX
The SCARECROW
من و آدم گرگ نما و غول و خون آشام با هم
دور آتیش نشسته بودیم که کم کم ،
من شروع کردم براشون قصه <<مک>> قاتل رو گفتن،
که غول جیغ کشون پا گذاشت به فرار کردن،
دیگه هم بر نگشت.

من و آدم گرگ نما و خون آشام با هم
دور آتیش نشسته بودیم که کم کم ،
من شروع کردم براشون قصه <<اد>> سه کله رو تعریف کردن،
آدم گرگ نما بنا کرد به طرف خونه اش دویدن،
رفت زیر تخت و قایم شد همون جا.

دیگه فقط من و خون آشام با هم
دور آتیش نشسته بودیم که کم کم،
من بنا کردم براش شعر استخوان اسکلت رو خوندن،
الان هم فقط منم و من ،
تنها نشستم اینجا.
+ نوشته شده در 87/03/02ساعت 13:11 توسط حسن. ص |


اگه آدم قد یه بند انگشت باشه، می تونه برای مدرسه رفتن سوار کرم بشه.

یه قطره اشک مورچه می تونه استخر شنای آدم بشه.

یه ریزه خرده نون می شه وفور نعمت

ومی تونه دست کم هفت روز آدم رو نگه داره بی منت،

یه حشره کک براش هیولای ترسناک میشه

اگه آدم قد یه بند انگشت باشه.

اگه آدم قد یه بند انگشت باشه.می تونه از زیر درردبشه.

وقتی می خواد بره مغازه ،یه ماه طول می کشه.

یه پر کوچیک می شه رختخواب آدم،

روی یه تار عنکبوت می تونه تاب بخوره دم به دم،

اون وقت یه انگشتونه اندازه کلاه سرشه

اگه آدم قد یه بند انگشت باشه.

آدم می تونه توی ظرفشویی آشپز خونه  ،

روی یه تیکه از این آدامس درازا،موج سواری کنه.

البته آدم نمی تونه مامانش رو بغل کنه،فقط باید شستش رو بغل کنه.

آدم با ترس ولرز از زیر پای مردم در میره،

ضمنا یه شب طول می کشه اگه بخواد یه قلم رو بر داره،

(این شعر هم چهارده سال طول کشید تاشد نوشته چون قدمن فقط یه بند انگشته)

+ نوشته شده در 87/02/12ساعت 0:24 توسط حسن. ص |


همش از اون روز شروع شد.از اون روز که من به کلاغه به جای اخم کردن خندیدم .آخه میدونی ٬ من یه مترسک خوب و مهربونم . الان چند ماهی میشه که اومدم وسط یه مزرعه‌ی بزرگ ٬

خودم رو به یه چوب خشک آویزون کردم ٬ دستام رو هم باز کردم انگاری که می‌خوام یکی رو بغل کنم .چشمام گشاده گشاده انگاری هیچ‌وقت قرار نیست خوابم بگیره

و همیشه قراره کلاغه رو نیگا کنم

و هر شب تا صبح بغلم بهش جا بدم و به چشاش زل بزنم .نوک دماغم و گونه‌هام هم سرخ سرخه .یه کلاه هم رو سرم گذاشتم که خوش تیپ بشم .بهم نمیاد اخم کنم ٬ کلاغه خودش بهم گفت .گفت با من خوب باش . این شد که ما با هم دوست شدیم . حتی من بعضی وقتا که خوابم می‌برد و خیالم راحت بود که کلاغه دوستمه ...تا این که یه روز دستم رو گذاشتم رو قلبم و دیدم روی سینه‌ام یه سوراخه و کلاغه داره ...آره اون کلاغه قلب منو دزدیده بود . من عاشقش شدم.....؟!

+ نوشته شده در 87/02/06ساعت 23:5 توسط حسن. ص |


حسني بي دندون شده
زارو پريشون شده
بي احتياطي كرده
حالا پشيمون شده
با دندوناش شكسته
بادوم سخت وپسته
مك زده به آبنبات
هي جويده شكلات
قندونو خالي كرده
واي كه چه كاري كرده
دونه دونه دندوناش
خراب شدن يواش يواش
تا خونه همسايه ها
مياد صداي گريه هاش

 
+ نوشته شده در 87/01/28ساعت 21:40 توسط حسن. ص |


اگه می خوای با من عروسی کنی،اینه اون کارایی که باید انجام بدی:

باید یادبگیری که چه جوری یه خوراک مرغ عالی بپزی،

باید جورابهای سوراخ سوراخم رو بدوزی ،

ذهن آشفته ام رو آروم کنی،

یه فوت وفنی برای خاروندن پشتم جور کنی ،

کفش هام رو همیشه پاک وبراق نگه داری

وقتی هم که من استراحت می کنم.برگ هارو باچنگک جمع کنی،

موقعی که تگرگ یابرف می باره،پاشی

سره راهم رو پارو کنی ....وقتی هم حرف می زنم ،ساکت وآروم باشی

دیگه بگم - هی - کجا در رفتی.......................!؟

+ نوشته شده در 87/01/18ساعت 17:13 توسط حسن. ص |


يك مشت دانه گندم،توي پارچه اي نمناك خيس خوردند؛جوانه زدند و سبز شدند.كمي كه بالا آمدند،دورشان را روباني قرمز گرفت و همسايه سكه و سيب شدند.

بشقاب سبزه آبروي سفره هفت سين بود.

دانه هاي گندم خوشحال بودند و خيالشان پر بود از رقص گندمزارهاي طلايي.آنها به پايان قصه فكر مي كردند؛به قرص ناني در سفره و اشتياق دستي كه آن را مي چيند.نان شدن بزرگترين آرزوي هر دانه گندم است.

اما برگ هاي تقويم تندو تند ورق خورد وسيزدهمين برگ پايان دانه هاي گندم بود.

روبان قرمز پاره شد و دستي دانه هاي گندم را از مزرعه كوچكشان جدا كرد.روياي نان و گندم تكه تكه شد.و اين آخر قصه بود.

دانه ها دلخور بودند،هم از قصه اي كه خدا برايشان نوشته بود.

پس به خدا گفتند:اين قصه اي نبود كه دوستش داشتيم،اين قصه ناتمام است ونان ندارد.

خدا گفت:قصه شما كوتاه بود،اما ناتمام نبود.قصه شما،قصه جوانه زدن بود و روييدن.

قصه سبزي.قصه اي كه براي فهميدنش عمري بايد زيست.

قصه شما،قصه زندگي بود و كوتاهي اش.رسالتتان گفتن همين بود.

خدا گفت:قصه شما اگر چه نان نداشت اما زيبا بود،به زيبايي نان.      (عرفان نظر آهاري)

+ نوشته شده در 87/01/12ساعت 0:11 توسط حسن. ص |


عروسی عید بودوعید،عروسی بود با دامنی از سبزه وچارقدی از شکوفه های صورتی سیب.دف می زد ومی خندیدوهلهله می کرد ومی آمد.

ماگوشه ای از دامن عید راگرفتیم وپاکوبیدیم ودست افشاندیم ونمی دانستیم که همیشه گوشه دیگر راشیطان گرفته است.اوهم دف می زد.او هم می خندید وهلهله می کرد.

خاطرخواه شلوغی است.دلباخته هیاهو.درسکوت ودر خلوت اوراخواهی شناخت.درشلوغی اماگم می شود.پشت هیاهوخودراپنهان می کند.

عروسی عید بود،شیطان می رقصید ونقل ونبات فراموشی روی سرمان می ریخت.

وهمین شد که یادمان رفت......

آدم هاکه غوغا می کنند،فرشته ها ساکت می شوند.زمین که پرهیاهو می شود،آسمان سوت وکور می شود.خانه ها که پراز ازدحام باشد،قلب ها خالی خواهدشد.

عروسی عید بود.کوچه ها شلوغ ،کوچه ها پرازرفت وآمد.خانه هاشلوغ .خانه پرازدیدوبازدید.

رفتیم وآمدیم.هدیه دادیم ووعیدی گرفتیم.احوال پرسیدیم وپیغام فرستادیم.

اما هر جا که رفتیم او هم آمد. شیطان را می گویم وشیرینی فراموشی تعارفمان کردوهمین شد که یادمان رفت.

نوروز آمدورفت.عیدهم تمام شدومابازفراموشش کردیم وبازاوراازقلم انداختیم.به دیدنش نرفتیم.نامه ای ننوشتیم.تبریکی نگفتیم.سال تحویل شد وبه اوسرنزدیم،به او که از همه بزرگتربود.خط های آسمان اشغال نبود.ما بودیم که از یاد برده بودیم.

هروقت که دلت رابتکانی عید است.هرروز که تازه شوی ،نوروز.

بلندشو،بال های تازه ات راتنت کن.باید به عید دیدنی اش بروی.دلت راتقدیمش کن تا عیدی ات را بگیری.دیراست اما دورنیست.همین جاست.بسم الله بگو ودر بزن همین.........!                           (عرفان نظر آهاری)

+ نوشته شده در 87/01/05ساعت 16:5 توسط حسن. ص |


سلام ،دوستان می گن مطالبی که می نویسی تا آدم به آخرش میرسه خسته میشه .یه دفعه شده می خوام خلاصه بنویسم.توی چند کلمه...(عیدتون مبارک ، سال خوب وخوشی داشته باشین...و تولد خودم هم مبارک.......نوروزتون پیروز
+ نوشته شده در 86/12/29ساعت 19:20 توسط حسن. ص |


من ژوليده م ،ژوليده ترين مرد زمين

تا حالا توعمرم حموم نرفته م،مي بينين؟

پيراهنم ديده نمي شه ،اينقدري که چرکه رو اون

گوش هام چنان پر شدن  که مي شه علف ازشون بزنه بيرون.

آخه آب يا يه ريزه گرمه برام،

يا که يه ريزه سرده برام.

من کپک زده وپرگردوخاک ،وصله پينه اي وخارشکي ام

کثيف وسرتاپا خاکي ام. آخه آب هميشه يا يه ريزه گرمه برام

يا يه ريزه سرده برام.

من توي يه خوکدوني ،بايه مرغ وپنج تا خوک پرواري زندگي مي کنم

سه تامارمولک هم هستن که مي خزن توجاي خوابم

که تا بخوام وول بخورم،زرتي من رو مي خارونن،من هم از جام مي پرم.

کجا؟روي همون تخته پاره هاي زمختي که مي خوابم.

اگه با یه چراغ دستی توی گلوم رونگاه کنی،خوب می بینی

که اندرونی ام از گردوخاک پوشیده شده ،کل اندرونی

وقتی که راه میرم غژغژ صدا میدم،وقتی می خوام حرف بزنم صدای جیر جیردرمیارم

هروقت هم که عطسه می کنم،کلی خاک بیرون میدم.

اصلا فکرحوله وصابون،دادم رودرمیاره.

وقتی که مردم می خوان بهم چیزی بگن یه باره،

نمیان که بهم بگن.عقب وایستن وداد می زنن

به نظرم ازاینکه بوی من به مشامشون بخوره می ترسن

ساس هایی که روی من جست می زنن،برام آواز می خونن تا بخوابم

اون وقت مگس های زباله نشین وزوز می کنن ونمی گذارن بخوابم.

اون ها بهترین دوستایی اند که تا حالا داشته م وازترس اینکه مبادا خفه بشن،

هیچ وقت اونقدرهابه دریاچه نزدیک نمی شم.

هرشب ساعت نه می شینم که شام بخورم

همراه باموریونه هایی که توی صندلی ام زندگی می کنن.

من و شپشهایی که توی موهام راه میرن گپ های دوستانه می زنیم.

اگه یه همسر پیدا کنم ،زندگی ام دیگه محشر می شه

امامی ترسم هیچ وقت نشه

مگه یه دخترخانوم وآروم وبا وقار پیدا کنم،

باصورت زیبا وقلب پراحساس ،یعنی می تونم؟

خانمی که بدرخشه ،نورافشانی کنه ،درخشان باشه،تابون باشه وتقریبا به اندازه خود من چرک وبی سروسامون باشه.......

+ نوشته شده در 86/12/22ساعت 17:58 توسط حسن. ص |


جائى پنهان در این شب قیرین
استاده به جا مترسكى باید
نه ش چشم، ولى چنان كه مى بیند
نه ش گوش، ولى چنان كه مى پاید

بى ریشه، ولى چنان به جا ستوار
كه ش خود به تبر كنى ز جاى، الاك
چون گردون پیر ریشه در اعماق
مى نعره زند كه از من است این خاك

چون شب گذرى ببیندش، دزدى ش
چون سایه به شب نهفته پندارد
كز حیله نفس به سینه در چیده است
تا ره گذرش مترسك انگارد

آرى همه شب یكى خموش آنجاست
با خالى ى بود خویش رو در رو
گر مشعله نیز مى كشد عابر
ره مى نبرد كه در چه كار است او

احمد شاملو
+ نوشته شده در 86/12/12ساعت 22:40 توسط حسن. ص |